متولد 1330 یزد

عباس صفاری در شهر یزد متولد شد و در اواسط دهه ۷۰  خورشیدی به آمریکا مهاجرت کرد

او یکی از شاعران نوپرداز ایرانی است که با الهام و تأثیرپذیری از شعرای مدرن آمریکایی ‌و سایر کشورها، آثاری در چهارچوب «ادبیات در مهاجرت» آفرید که مضمونی فرا وطنی و جهانی داشت 

 

ازاوست:

1

 تنها بودم

اما بودا نبودم

و نیلوفری ارغوانی

در سینه بلورینم نمی‌تپید.

در هر زندان دنیا

زندانی فراموش‌شده‌ای

و در هر گورستان جهان

عزیزِ به خاک سپرده‌ای داشتم

و تنها بودم

مثل ماه

که کوتاه‌تر از تنهایی من

دیواری نیافته بود

آسمان

و هر چه آبی دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدررفته است.

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگ‌ها که هدر رفتند

و تو نشدند

گفتند چرا سنگ

گفتیم مگر در آن صبح غریب

اولین نقش‌ها و کلمات را

اجداد بیابان‌گردمان

بر سنگ نتراشیدند؟!

مگر کافی نیست

که نانمان هنوز از زیر سنگ بیرون می‌آید

و ناممان شتابان می‌رود

که بر سنگ‌نوشته شود

سنگمان را کسی به سینه نزد

و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم!

2

«هوای پرواز»

دست سرنوشت

یا دیوانگی محض

دیگر فرقی نمی‌کند

دلی که تو به دریا زدی

دیوار چین هم

جلودارش نبود

حتی اگر می‌شنیدی

قایقی کاغذی خواهی شد

که شاد و شناور

می‌رود زیر پلی تاریک

و از آن‌سویش

هرگز خارج نمی‌شود.

* * *

فقط می‌ترسم شبی زمستانی

از یک‌گوشه‌ی برف پوشیده‌ی قطبی

زنگ بزنی

و من صدایت را

که بی‌تردید خواهد لرزید

دیگر به‌جا نیاورم.

 

3

«سرقت اشیای ظریفه»

پیش‌ازاین یک‌بار

به سرقت خورشیدی زرین

از میان تابلوی گران‌بهایی از ونگوگ

اعتراف کرده‌ام

اما شاهکارم به شبی بازمی‌گردد

کنار صحنه‌ی کمدی خانه‌ای

در (بوربون استریت) *

.

دور از چشم تو آن شب

وقتی داشتی از خنده می‌مردی

فندک از کنار قوطی سیگارت

به جیب شلوار من سرازیر شد

.

شنیده‌ام سرقت اشیای ظریفه

از کسی که دلی از ما ربوده باشد

در شمار بیماری‌های کهن

و لاعلاج است

.

دیروز اما دراز به دراز

در تونل تنگ و سپید (ام. آر. آی)

پشت پلک‌های بسته‌ام

فقط شعله‌ی فندک تو را می‌دیدم

و آنجا بود که برای نخستین بار

به هیچ عذاب وجدانی پی بردم

سرقت اشیایی که بوی دست‌های تو را می‌دهد

زیباترین بیماری دنیاست

و بهتر که لاعلاج بماند.

*بوربون استریت ـ از خیابان‌های معروف و توریستی نیو اورلئان

«درباره‌ی آخرین شب»

آن شب من

با یک اشاره‌‌ی تو

به گونه‌ی جدید و نایابی

از یک پرنده‌ی انسان‌نما

تبدیل شدم

و تو

سر بر سینه‌ی من

آخرین پری دل‌شکسته‌ی دریایی بودی

که بر آسمانی از سر قیچی الهگان

با انگشتان رنگ‌پریده و مرطوبت

ماه کتانی یکپارچه‌ای را

کوک می‌زدی

با طره ِ سیاهی

حلقه بر گوشه‌ی پیشانی

و چشمانی شوخ

در پناه دو ابروی نازک‌تر از مو

به ستارگان عصر صامت سینما می‌مانستی

و من

مانند پرنده‌ای که با سر

به شیشه‌ی سرتاسری اصابت کرده باشم

هوش از سرم پریده بود

.

به هوش که آمدم

تو رفته بودی ...

ماه

در خلوت گرگ و میش

به چراغ بی‌رمقی می‌مانست

بر سردر خانه‌ای بدنام در بانکوک

و آسمان

آن‌قدر دلگیر بود که انگار

در یکی از پستوهای تاریکش

فرشته‌ی افسرده‌ای خود را

حلق‌آویز کرده باشد

از خانه که بیرون زدم

نمی‌دانستم بی مقصد تا کجا

خواهم رفت

و نام به‌جامانده‌ات تا کی

مانند گلی استوایی

در گلویم گریه خواهد کرد