متولد ۱۳۶۲یزد . ساکن کرج

وی شروع فعالیت شعری خویش را در یزد با انجمن سالن شهرداری و انجمن حوزه هنری آغاز کرد .

مجموعه شعر " دنیا چه کوچک است برای قدم زدن"  توسط انتشارات سوره مهر از ایشان به چاپ رسیده است .

 از اوست :


۱

دنیا که کارخانه‌ی ظلم است، چیزی به غیر دود ندارد

جایی که در حوالیِ آبیش بالی توان گشود، ندارد

 من را مخوان و دفترِ من را در هیمه‌ی سکوت بسوزان

غیر از خطوطِ درهم از این غم این صفحه‌ی کبود ندارد

 این چاکِ خنده وصله‌ی پاره است بر قامتِ محجّبه‌ی روح

جسمی که آفریده شد از رنج، جز «رنج» تاروپود ندارد

 حق‌داری از زمانه بگِریی ای دل، دلِ صبورِ من! اما

گریه مکن! برای دل‌سنگ این گریه‌ها که سود ندارد

 آن‌کس که زورِ بیشتری داشت، دنیا به کامِ شور و شرش بود

پس کو، کجاست عدل الهی؟ شاید خدا وجود ندارد

 شاید وجود دارد و... کلاً چون سایه‌ای که در پسِ پرده است؛

هم در پیِ «نمودنِ» خویش است، هم قصدِ «وانمود» ندارد

 از من مباد کفر بگویم -حتی اگر که گفته‌ام از پیش-

شاکی‌ست بند بندم از این درد، امّا سرِ عُنود ندارد

 از پای کوه تا نوکِ قلّه راهی اگرچه نیست، ولی من

پایم به قیدِ خاک اسیر است، انگیزه‌ی صعود ندارد

 سنگین، کِرخت، خسته و تنها در لاکِ گور-مانیِ خویشم

در انتظارِ آمدنِ مرگ، مرگی که دیروزود ندارد

 

  ۲

رفتم، ببند پنجره را بی حضور من

باران گرفته شهر به شهر از عبور من

 دلتنگی تو از چمدانم بزرگتر

لبریز کرده بغض تو را اشک شور من

 خو کن از این به بعد به آئینه و خودت

شب ها بغل بگیر خودت را صبور من

 تنهایی همیشگی ات را مرور کن

شاکی شو از تمام سفرهای دور من

 -حتی از اینکه همدم خوبی نبوده ام

-حتی از اینکه قدر تو را...مرده شور من!

 لعنت به من... به عشق... به این زندگی تلخ

تقدیر... سرنوشت... گره های کور من

 وقتی تو را که اینهمه خوبی، نخواستم

وقتی که رد شد از تو دل پر غرور من

 باید که گم شوم بروم از جهان تو

تا تو دوباره باز نیفتی به تور من

۳

عاشقم، رنگ و رویی ندارم

پیشِ خلق آبرویی ندارم

 مثلِ طوفانِ آواره در دشت

غیرِ تو‌ جست‌وجویی ندارم

 شش‌جهت راه، بسته به رویم

چاره از هیچ سویی ندارم

 غیرِ سیلابِ اشک از دو دیده

چهره را شست‌وشویی ندارم

 -نیز، جز با همان آب‌دیده

در نمازت وضویی ندارم

 عطرِ در شیشه هستی که بی‌تو

خالی‌ام، هیچ بویی ندارم

 های‌‌وهویِ غزل‌هایم از توست

بی‌تو هایی و هویی ندارم

 بی مضامین نغزت چه گویم؟

شعر جز یاوه‌گویی ندارم

 گر نداری مرا دوست، ای دوست

می‌توانی بگویی: ندارم!

 چون برانی مرا، می‌پذیرم

دشمنی قدرِ مویی ندارم

 حسرتت می‌گدازد دلم را

حسّ و حالِ نکویی ندارم

 تا دمی که از این غم بمیرم

غیرِ تو آرزویی ندارم