متولد 1355 میبد

کارشناس صنایع‌دستی، کارشناسی ارشد ارتباط تصویری، طراح و پژوهشگر زیلو، دبیر هنر

از اوست:

1

در نگاه عاشقانه‌ات،

کبوتری سپید بال نشسته است!

و من خیال پر گشودن از بام شانه‌ی تو را،

به همره کبوتر نگاه تو،

توی دفتر سپید خانه‌ام کشیده‌ام!

پس نگاه کن مرا!

و عمق روشن نگاه خود ز من نگیر!

که بال من، نسیم حرف‌های عاشقانه‌ی تو است!

 

 

2

برای باد وحشی می‌نویسم

که هوهو می‌کند در بادگیری!

برای خاک خشک نرم شن‌زار؛

که تقدیرش سفر بود و سفر بود!

برای آب و آب‌انبار خالی!

برای ظرف‌های سفالی!

برای شهر خوب و کوچک خود؛

فقط یک‌چند جمله خشک‌وخالی!

نویسم روی زیلو و سفالش،

که: «میبد را همیشه دوست داریم»

که: «میبد را همیشه دوست داریم»

که: «میبد را همیشه دوست داریم»

 

 3

درخت پربرگ و بلند و قدیمی،

و زمین سبز و وسیع و آشنا!

من تنها نشسته‌ام با ستاری در آغوش؛

چشمانی مست،

و روحی تب‌دار!

ستار بی‌اختیار نواخت!

و دل فروریخت،

همچون زلال اشک!

سایه‌ای از درخت مرا در آغوش فشرد!

و نسیمی از دشت نوازشم نمود!

و بازهم ستار نواخت؛

و این بار،

پرنده‌ای بی‌آشیان را به‌سوی خود خواند!

و نگاه من جاری جاری!

و اینک ستار با آتشی از عمق نواخت!

و من بیخود شدم از خود!

انگار که هیچ‌گاه نبوده‌ام!

حتی بغض کوچکم با من نابود شد!

انگار هیچ‌وقت بغضی نبوده است و نه گلویی!

و ستار برای آخرین نفسم نواخت!

بی‌هیچ تردید!

و ستار نواخت بی‌هیچ رنجی؛

اما

من،

بغضم،

و جاری اشکم؛

نبودیم!

و ستار تا ابد نواخت!

اما پردرد!