دکتر مجید پویان

متولد 1352/یزد

تحصیلات : دکترای ادبیات فارسی

عضو هیات علمی دانشگاه یزد

از اوست :

بهارانه

عید آمد، بهار هم آمد خوش به حالت که شاعری شاعر!
سال نو شعر تازه می‌طلبد، سرحالی تو؟ حاضری شاعر؟!

در زمستان کمی دمَغ بودی،یک مریضیِّ موسمی انگار
زد و آمد بهار شورانگیز، خوب! حالا تو بهتری شاعر؟

مثل یک یا کریم بی‌پر و بال مانده در چندضلعیِ لانه 
به کسی سر نمی‌زنی دیگر، با خودت هم نمی‌پری شاعر!

باغ سیّد شکوفه باران شد، وَ تو در این چهاردیواری
برگه‌های نخوانده دوروبرت، گیرِ خودکار و دفتری شاعر

دِهِ تو دیریاب و دور از دست : حسرت آباد و ناکجاآباد
و تو در شعر گیج خود همه را تا کجاها نمی‌بری شاعر

گاه در لحظه‌های علّافی، چند سطری نوشته می‌بافی
و به قول امید پیش خودت فکر کردی تو محشری... شاعر!

گاه شعر بهاره می¬گویی از درخت و ستاره می‌گویی
گاه‌گاهی ادای خوشبختی از خودت درمی‌آوری شاعر!

دو کبوتر دو مرغ عشق، دو فنچ با تو همخانه‌اند و هم‌نفس‌اند
وَ تو در این شب هیاهو کش! فکر آواز دیگری شاعر!

 

2

با یک نگاه ، یک هیجان،یک‌صدا که من 

فریاد می‌زنم که بگویم تو را… که من،

در بغض شهرزاد گلویم نشسته است

در انفجاری از خفقان پادشاه که من،

هی خیره می‌شوم به تو و تو به دوردست…

هایی که گم‌شده است در این ناکجا که من

می‌خواهم از خودم بگریزم به‌سوی تو

از هر طرف که می‌نگرم مارها که من،

کز می‌کنم و می‌رسد از دورِ دورِ دور

کم کم صدای مبهم یک آشنا که من

گل می‌کند شکوفه‌ی آوازخوانانم

ها ها هها هها ههها ها هها که من

کفرانه می‌سرایم و ترجیح می‌دهم

حالا در این میانه تو باشی خدا که من

ابلیس‌های شهر مرا سجده می‌کنند

تف بر وجود شیطان!دور از شما!که من،

وقتی میان باور و تردید مانده‌ام

دیگر به تو چگونه بگویم بیا که من،

که آیدای شعر منی بانوی غزل

شعری بخوان برای دل من که ما که من!

 

تماشا
به یاد حسین منزوی....

آمد و مثل قرص ماه نشست روی یک صندلی در ایوان و

شب مهتابی قشنگی بود؛ دختری بود و ماه تابان و...

تا که فالی ز عشق برگیرد، از بد و خوب آن خبر گیرد

گرم و روشن به رنگ چشمانش قهوه‌ای ریخت توی فنجان و

گرم، نوشید و خیره شد در آن نقشهای شکفته در فنجان 

در سکوتی که کم‌کمک می‌شد کوچه‌ها خلوت و خیابان و

شد رها آبشار گیسویش، شانه زد بر طراوت مویش

شب فروریخت روی بازویش، روی دوشی سپید و عریان و

داد بر باد گیسوانش را، عطر گیسوش شهر را پر کرد

باد سرمست شد به رقص آمد! شهر، مستان و باد رقصان و!...

شاعر آنجا نشسته بود آری! دختر از درک حسِّ او عاری،

شانه می‌زد، وَ زیر لب می‌خواند شعری از شاعری پریشان و...

:« دیدنت گر چه شادی آمیز است، ولی از غصّه نیز لبریز است...»

شاعر از شعر منزوی غمناک، دختر امّا خوش و غزل‌خوان و...

خنده‌ای کرد؛ خنده‌ای شیرین، شاعر امّا گرفته و غمگین

دختر از حسِّ عاشقی لبریز، سرخوش از لذّتی که پنهان و...

نرم نرمک بلند شد، چرخید؛ دست بُرد و ستاره‌ها را چید!

دست در دست آسمان رقصید؛ آسمانی که مانده حیران و 

شاعری که همیشه سرگشته، رفته و ناامید برگشته

شعرهایش شکسته‌های دلش؛ وصفِ اندوه و شرحِ هجران و...

شاعر اینک شکسته و خسته، در به روی خیال خود بسته

به بهاری که نیست دل‌بسته، ناگهان می‌رسد زمستان و...

باز، مرغی اسیر یک دام و عشق! عشقی که بی‌سرانجام و

قصّه‌ای که بدون فرجام و... غصّه‌ای که بدون پایان و...

 

بهارانه

عید آمد، بهار هم آمد خوش به حالت که شاعری شاعر!
سال نو شعر تازه می‌طلبد، سرحالی تو؟ حاضری شاعر؟!

در زمستان کمی دمَغ بودی، یک مریضیِّ موسمی انگار
زد و آمد بهار شورانگیز، خوب! حالا تو بهتری شاعر؟

مثل یک یا کریم بی‌پر و بال مانده در چندضلعیِ لانه 
به کسی سر نمی‌زنی دیگر، با خودت هم نمی‌پری شاعر!

باغ سیّد شکوفه باران شد، وَ تو در این چهاردیواری
برگه‌های نخوانده دوروبرت، گیرِ خودکار و دفتری شاعر

دِهِ تو دیریاب و دور از دست: حسرت آباد و ناکجاآباد
و تو در شعر گیج خود همه را تا کجاها نمی‌بری شاعر

گاه در لحظه‌های علّافی، چند سطری نوشته می‌بافی
و به قول امید پیش خودت فکر کردی تو محشری... شاعر!

گاه شعر بهاره می¬گویی از درخت و ستاره می‌گویی
گاه‌گاهی ادای خوشبختی از خودت درمی‌آوری شاعر!

دو کبوتر دو مرغ عشق، دو فنچ با تو همخانه‌اند و هم‌نفس‌اند
وَ تو در این شب هیاهو کش! فکر آواز دیگری شاعر!

 

نگاه

با یک نگاه، یک هیجان، یک‌صدا که من 

فریاد می‌زنم که بگویم تو را… که من،

در بغض شهرزاد گلویم نشسته است

در انفجاری از خفقان پادشاه که من،

هی خیره می‌شوم به تو و تو به دوردست…

هایی که گم‌شده است در این ناکجا که من

می‌خواهم از خودم بگریزم به‌سوی تو

از هر طرف که می‌نگرم مارها که من،

کز می‌کنم و می‌رسد از دورِ دورِ دور

کم‌کم صدای مبهم یک آشنا که من

گل می‌کند شکوفه‌ی آوازخواندنم

ها ها هها هها ههها ها هها که من

کفرانه می‌سرایم و ترجیح می‌دهم

حالا در این میانه تو باشی خدا که من

ابلیس‌های شهر مرا سجده می‌کنند

تف بر وجود شیطان! دور از شما! که من،

وقتی میان باور و تردید مانده‌ام

دیگر به تو چگونه بگویم بیا که من،

که آیدای شعر منی بانوی غزل

شعری بخوان برای دل من که ما که من!

 

تماشا
به یاد حسین منزوی...

آمد و مثل قرص ماه نشست روی یک صندلی در ایوان و

شب مهتابی قشنگی بود؛ دختری بود و ماه تابان و...

تا که فالی ز عشق برگیرد، از بد و خوب آن خبر گیرد

گرم و روشن به رنگ چشمانش قهوه‌ای ریخت توی فنجان و

گرم، نوشید و خیره شد در آن نقشهای شکفته در فنجان 

در سکوتی که کم‌کمک می‌شد کوچه‌ها خلوت و خیابان و

شد رها آبشار گیسویش، شانه زد بر طراوت مویش

شب فروریخت روی بازویش، روی دوشی سپید و عریان و

داد بر باد گیسوانش را، عطر گیسوش شهر را پر کرد

باد سرمست شد به رقص آمد! شهر، مستان و باد رقصان و!...

شاعر آنجا نشسته بود آری! دختر از درک حسِّ او عاری،

شانه می‌زد، وَ زیر لب می‌خواند شعری از شاعری پریشان و...

: «دیدنت گر چه شادی آمیز است، ولی از غصّه نیز لبریز است...»

شاعر از شعر منزوی غمناک، دختر امّا خوش و غزلخوان و...

خنده‌ای کرد؛ خنده‌ای شیرین، شاعر امّا گرفته و غمگین

دختر از حسِّ عاشقی لبریز، سرخوش از لذّتی که پنهان و...

نرم نرمک بلند شد، چرخید؛ دست بُرد و ستاره‌ها را چید!

دست در دست آسمان رقصید؛ آسمانی که مانده حیران و 

شاعری که همیشه سرگشته، رفته و ناامید برگشته

شعرهایش شکسته‌های دلش؛ وصفِ اندوه و شرحِ هجران و...

شاعر اینک شکسته و خسته، در به روی خیال خود بسته

به بهاری که نیست دل‌بسته، ناگهان می‌رسد زمستان و...

باز، مرغی اسیر یک دام و عشق! عشقی که بی‌سرانجام و

قصّه‌ای که بدون فرجام و... غصّه‌ای که بدون پایان و...