محمد حسین خدایی ( شیوا )

متولد ۱۳۳۷ یزد

ترکیب بندعاشورایی

بند اول
غم بامحرم آمدودر دل مکان گرفت
لشکرکشید، ماتم وملک جهان گرفت

گردون سیاه پوش عزای که شدکه غم
چون دود تیره باز کران تاکران گرفت

سرها دوباره برسرزانوی غم نشست
تیرملال جهل ، بشر را نشان گرفت

درکربلا که کربِ بلاگشت تا ابد
دشمن زکینه راه ، هم برآن کاروان گرفت

تارزمگاه العشش برد ، خوانده را
یعنی که آب را،هم ازاین میهمان گرفت

بادِخزان زگلشن آل نبی گذشت
گلهای باغ دین همه رنگ خزان گرفت

نشنید کوفه ناله طفلان درحرم
فریاد العطش که ره آسمان گرفت

فریاد آنچنان که زمین وزمان گریست
برحال خاندان علی آسمان گریست

=

بنددوم

تادیـد کودکان همه عطشان وتشنه لب
خشکیده لب به خیمه پریشان وتشنه لب

چون ماهی فتــاده به صحــرای کربلا
درآتش عطـش همه بـریــان وتشنه لب

برخــاست تازعلقـــمه آبـی بیاورد
ساقیِ تن چوآتشِ ســوزان وتشــنه لب

باهیبــتی چــوحیــدرکـرار پانهاد
در شط میان آب شتابان وتشـــنه لب

می خواست تاکه جرعه آبی بردبه کام
یادآمدش زنـاله طفــلان وتشــنه لب

مَشـــکی پـرآب کرد وروان جانب حرم
دستِ بریده مشک به دندان وتشـنه لب

باتیــرخصــم نقـش امیـدش برآب شد
ســاقیِ ناامیــدوپریشان وتشـنه لب

زخــم تبــرفکنــدزپـا، سروباغ را
بــرقلب روزگار نشـاند آه وداغ را

بندسوم
رخصت گرفت ورفت به میــدان کارزار
بردشمنان بتاخت ،دلیرانه، بی قرار

باآنکه تشنه بود ولی العطــش نگفت
آن یــادگـار عرصه میــدان کارزار

نیـــروی حیـدری وجمــــال محـمّدی
درنده تر زشیـر دُژم آن علــی تبار

می تاخت آنچنان که عدوراتوان نماند
دشمن زغرشـش شـده هـر سوی تار ومار

آب بقـــا گرفت درآن تشنــگی زحـق
کام ازعطش اگرچه تنوری است پرشرار

شدعــرصه تنگ دربرخصــمان ز هیبتش
دشمن دگر برابر او شد زبون وخـوار

ناگه عدو به غیرسنان،چاره ای ندید
زخم تنش زتیر وســنان گشت بی شمار

تالحظه ای که پیکر او برزمین فتاد
ازبهر یاریش پـدرآمد چــو بی قرار

درخــاک وخـون بـدید تن پاک اکبرش
تا آسمـان رســید هـم الـله اکبرش

بندچهارم

چون شــاه دین نداشت دگر یار ویاوری
افتــاده برزمیــن علــم ونه برادری

هرسـونظر فکــندهمه کشتــگان به خاک
تن ها همه به خاک ونمانده به تن،سری

پرپرشده است نوگل وگلــهای بـاغ دین
از طایران نمــانده دگــر بالی وپری

درخیمه رفت ویاور دیگر که مانده بود
شش ماهه کودکی که جز اونیست ،یـاوری

آورد ودربـــرابردشمـــن به روی دست
گفتا گواه من بــود این ، روز داوری

گردشمنید با من وبا من به کیـنه اید
این شیر خواره نیست به میدان تکاوری

سوز عطش ربوده از این طــفل تـاب تن
از او نمانده است به جز خشک حنــجری

بوسید تیـر حرملــه آن دم گلــوی او
فـواره زد زخــون گلــویش به روی او

بند پنجم

اهـل حــرم بـرای وداع آمــده بـرون
چشـمی زاشک ووکاســه چشم دگر به خون

بـامحـــرمان خویش درآن دم وداع کرد
این سومین امام که دین را بود سکـون

تاشد روان به جــانب میــدان کارزار
آمد ندا زخـواهر دل گشـته غــرق خون

دارم وصیــتی که ببــوسم گلـــوی تو
محــلاٌ برادرم ، کــه تـو بی یــاوری

بوسیــد وشـد روانــه میـدان کــربلا
نور هدایتی که بشر راست ، رهنـــمون

می تاخت آنچنان که عدورا توان نماند
او پور حیدر است وهمه دشمنــان زبون

باران تیـر بـرتن او مــی نشست وبود
زخم تنش زحــدّ شمــارش شــده فــزون

تـابـرزمین فتـاد به گــودال کــربلا
آه ازنهـاد اهـل حـرم رفت تــا سمـا

ای اهل کوفه باکه هم آورد گشـته اید
بــا وعـدۀ دروغ زحق طــرد گشته اید

تاکی بــه بردگی شده تسلــیم ناکسان
حلقه به گوشِ مرد، نه، نامردگشته اید

مهمان حق شدید وشکستــید عهــد خویش
اُف برشما که چون سگ ولگرد گشـته اید

گلخن به جای باع وگلستان گـزیده اید
از عشق دور مانده وبی درد گشـته اید

ای پـایه هـای مسند فــرعون ، تاابد
تـاریخ را شمــا ورق زرد گشــته اید

ای گــرم میهــمانــی اولاد مصطـــفی
با وعده های پوچ چرا سرد گشــته اید

حالی به دست خویش عذابی خریــده اید
آب حیـات داده ، سـرابی خــریده اید

 

بند ششم

ای اهل کوفه باکه هم آورد گشته اید
باوعـــدۀ دروغ زحــق طرد گشته اید

تاکی به بـردگی شده تسلــیم ناکسان
حلقه به گوشِ مرد،نه،نامرد گشته اید

مهمان حق شـدیدوشکســتید عهـد خویش
اُف بــرشماکه چون سگ ولگردگشته اید

گُلخن به جای باغ وگستان گـزیده اید
ازعشق دورمانده وبی دردگشـــته اید

عیــش شب شمـا بـه نهـایت نمی رسـد
تا تیغ آفتاب همه گــرد گشــته اید

ای پایه های مسند فرعون ، تـــاابد
تاریخ را شمــا ورق زرد گشــته اید

ای گـرمِ میهــمانی اولاد مصطـــــفی
باوعده های پوچ چرا سرد گشــته اید

حالی به دست خویش عذابی خریـده اید
آب حیـات داده، ســرابی خـریده اید

بند هفتم

ای نـی بنـال کـه نــالیــــدنت رواست
درسوگ خاندان علــی ناله ات بـه جـاست

آن گـل کـه بــود رونق باغ نبـی ،کنون
درخاک وخون فتاده به صحـرای کــربـلاست

آن سر که داشت، جای به دامان مصـطــفی
ازتن جـدابـه نیزه،کجـا بودواین کجاست

آن گـوهـری کــه بـود بـه دامان فاطمه
اینــک اسیــر سلســلۀ قـوم اشقـیاسـت

ازآن محــارمی کـه مَلَــک مـی ستـودشان
درتن نمانده تاب که داغی به سینه هاست

دُرّ دانه ای که ناز به افلاک می فــروخت
آن غنچه ای کـه زینت گلـزار مصطـفـاست

سیلی خــور جفــای خسـان گشت زین سفـر
آن صورتی که بوسه گـه پــورِ مـرتضـاست

اُف برتوای فلـک که زتــو داد کس نـدید
نی را رواست ،گر به فلک نـاله اش رسید

بند هشتم

ای غاصــبان حکومتــتان جاودانه نیست
نخــل حیاتتان همه دم پُـر جوانه نیست

از جاه ومال غصب به جــایی تمـی رسید
همواره تیربخت شمــا در کمــانه نیست

بـاد خــزان به گلشنـــتان نیز بگذرد
اینجا برای مرغ هــوی جــای لانه نیست

همیــانتان ز زور وستـم گشتـه پر ولی
همیشه از برای شمـا این خــزانه نیست

گرمرغ عیشـتان دوســه روزی است درغزل
این خوشنوا همیشه به ذوق وترانه نیست

گرچــرختان دو روز بـود برمــدار عیش
برکــامتان مــدام زمان وزمـانه نیست

این آفتـاب عیــش وطـرب می کنـد غروب
شمعی به شب نشینیــتان پشتـوانه نیست

اُف برشمــا که قلـب پیمـبر شکسـته اید
برمسنـد خــــلافت حیـــدر نشــسته اید

محمد حسین خدایی ( شیوا)

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *