وختي گه دلم خش بود
وختی گه دلم خش بود
آذر ۶, ۱۳۹۳
آذر ۱۲, ۱۳۹۳

حافظ، فیلسوفی که درد دین داشت

nadiri2

حافظ، فیلسوفی که درد دین داشت
رقیه ندیری

حافظ، معروف ترین غزل سرای ایران، در اوایل قرن هشتم هجری قمری به دنیا آمد و در اواخر این قرن در گذشت. در آن هنگام شیراز اوضاعی نسبتا پریشان داشت. حافظ در زمانی که قدرت در شیراز دست به دست می شد، توانست قرآن را حفظ کند و با تفسیر و تأویل آن آشنا شود. موسیقی دانی خوش آواز گردد، با زبان و ادب عربی انس بگیرد، میراث شعر و ادب و اندیشه فارسی را به طور عمیق و گسترده مطالعه کند، و کمابیش با علومی مانند فقه و لغت و بلاغت و حکمت و کلام و عرفان آشنا شود. تامل در قرآن و دقت در خلق و خوی آدمیان، تفکر در هستی و سرنوشت بشر، و تجربه های متنوعی که حافظ در خلال زندگی با دیگران، به دست آورده بود، دریچه ای تازه پیش روی این شاعر ریزنگر و حساس باز کرد و او توانست از آن دریچه خدا ، انسان و جهان را در چشم اندازی متفاوت ببینند (پورنامداریان، ۱۳۸۳: ص دو)
برای بررسی نگرش دینی حافظ لازم است ابتدا به تاریخ سیاسی اجتماعی و فرهنگی زمان او بپردازیم. تا با به دست آوردن نمای کلی از عصرحافظ اندیشه دینی در شعرهایش را واکاوی کنیم.” قشون مغول در سال۶۱۶ به کشور محمد خوارزمشاه یورش آوردند وکندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند بار دیگر هلاکو در سال ۶۵۱ به ایران حمله کرد و سلسله اسماعیلیه را بر انداخت و در سال بعد به جای خلیفه نشست. در این میان فارس به خاطر تدابیر عاقلانه اتابک که دربرابر مغول ها سر تسلیم فرود آورده بود از تخریب و غارت در امان ماند.” اما شیراز هم از تبعات حمله مغول که خدشه دار شدن تمدن اصیل و پربار ایرانی بود، مصون نماند و دچار آسیب های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی شد.”( معین، ۱۳۷۵:ص ۳۱)

یکی از ویژگی های طایفه مغول تقلید است آن ها بعد از تصرف کشور های مورد نظر به تمدن و فرهنگ آن ها ابراز علاقه می کردند و سعی داشتند خود را همرنگ با جماعت نشان بدهند اما این همرنگی باید با منافع آن ها سازگار می بود. یعنی هر جا منافع آنها به خطر می افتاد خلق وخوی اصلی خود را آشکار می ساختند. البته ناگفته نماند که این طایفه غارتگر فرهنگ مبتذل خود را نیز در طول زمان به جامعه تزریق می نمودند. تاثیر پذیری جامعه از فرهنگ آن ها به مراتب بیشتر از تاثیر فرهنگ ایران بر مغول بود چرا که آن ها از طبقه حاکمان بودند و و توانایی بیشتری در پیشبرد اهداف خود داشتند. همرنگی ظاهری با جماعت ایران نتوانست برای مغول مفید باشد چرا که در همه مدت حضورشان در ایران مردم جامعه آن ها را با چشم بیگانه نگریستند.
“ضربه هایی که حمله مغول بر پیکر سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران وارد کرده بود، امری دفعی نبود که در زمانی کوتاه ترمیم شود. حاصل این حمله های مداوم فقر روز افزون و خرابی پیاپی و فتور و سستی مردم ایران بود. در کل باید گفت:این حوادث انحطاط تمدن ایرانی را در پی داشت. چرا که از بین رفتن طبقات حاکمه با سابقه و به میان آمدن حادثه جویان نو رسیده، و تازه کار بلایی بزرگ بود. چرا که مردم هم به تبع حاکمان جدید از بزرگداشت فاضلان و افراد شایسته امتناع می کردند و افراد فرومایه را عزیز میداشتند. واژگون شدن مبانی حیاط اجتماعی در چنین حالتی با انواع معایب و مفاسد همراه است. وقتی مردم فرومایه از طبقات پست بدون هیچ گونه تربیت و تضمینی زمام امور را به دست بگیرندطبعا به مکارم پشت پا می زنند و رذایل را مباح می شمارند”( صفا،۱۳۷۴: ص ۳۳)

بدیهی است که در چنین جامعه ای اقتصاد نمی توانست پیشرفت کند رکود اقتصادی هم رکود فرهنگ و دین مداری را در اجتماع به دنبال دارد.
“رواج انواع مفاسد از دروغ و تزویر و دزدى و ارتشاء و بى‌اعتنائى به ملکات فاضله و نظایر این امور نتیجه جبرى چنین وضعى است. در این دوره سعایت و تضریب امرى عادى تلقی مى‌شد. کمتر وزیرى از وزیران این عهد را مى‌توان یافت که به مرگ طبیعى در گذشته باشد. قصاص قتل هر یک از آنان از راه تضریب مخالفان او صورت مى‌گرفت. ملت ایران با حمله خا‌ن‌و‌مان‌سوز مغول به نحوى فاسد شده و ارزش اجتماعى خود را از دست داده بود که به‌جاى اتحاد و اتفاق در برابر بیگانگان اغلب، به‌ جان یکدیگر مى‌افتادند و رجال بزرگان را از راه اتهام از میان مى‌بردند و خود جاى آنان را مى‌گرفتند و مهیاى آن مى‌شدند تا دیگرى نیز همین کار را در حق آنان انجام دهد. موضوع دیگرى که مسلماً در ضعیف ساختن روحیه ایرانیان در این دوره مؤثر بود اسیر شدن دسته‌هاى بزرگ و بى‌خانمان گردیدن آنان بوده است.
بدترین و خطرناکترین نتیجه و ثمر اوضاعى که با حمله مغول پیش آمد انحطاط عقلى و فکرى است که طبعاً با هر حمله سخت ویران‌کارانه حاصل مى‌شود. در حمله مغول شهرهاى بزرگ که مراکز اصلى علوم و علما بود خالى از سکنه و ویران شد. هجوم و تصرف بلاد و کشتار مردم و غارت و ویرانى به درجه‌اى بود که جز به ‌بعضى معدود از متفکران و بزرگان زمان فرضت گریز و رهائى نداد. کتابخانه‌هاى بزرگ که در شهرهاى پرجمعیت و آباد ماوراءالنهر و خراسان و عراق بود به سرعتى عجیب پایمال شد و یا در خرابه ‌ها مدفون گشت و همراه صاحبان و خوانندگان راه دیار نیستى گرفت. بسیارى از خاندان‌هاى حکومت و ریاست و دانش که غالب آنها مروّجان علم و ادب و حامیان عالمان و ادیبان بودند یکباره برافتادند و یا اگر بازماندگانى داشتند به مرحله‌اى از فقر تنزل کردند که یکباره قدرت تعهد و نگاهداشت دیگران از آنان سلب شد. فقر عمومى و از میان رفتن بسیارى از آبادانى‌ها و کوچک شدن شهرها و بر هم خوردن مراکز تحقیق و تعلیم و تعلم افتادن کار به‌دست وحشیانى که البته علم و هنر را ارجى نمى‌نهادند و بدان توجهى نداشتند مایه تنزل علمى و فکرى ایرانیان گردید.
این سقوط وحشت‌انگیز فکرى و عقلى در آغاز دوره مغول نامحسوس و بعد از آن روزبه‌روز محسوس‌تر و آشکارتر است، چنانکه چون به‌ آخر این دوره برسیم ابتذال فکرى و عقلى را در نهایت قوت مى‌بینیم. این اوضاع آشفته زمان بى‌تردید در همه آحاد مردم و کیفیت زندگانى و اندیشه و رفتار آنان اثر داشته و انعکاس آن در آثار ادبى نویسندگان و دیوان‌هاى شاعران در قالب اندرز و نصیحت و شوخى و مطایبه و هزل و هجو دیده مى‌شود. از میان سخن‌سرایانى که بیشتر به ‌ذکر اینگونه دردهاى اجتماعى در اشعار خود پرداختند و بسیارى از طبقات مهم اجتماع را که غالباً به فساد گرائیده بودند مورد سرزنش قرار دادند، سیف‌الدّین محمد فرْغانى شاعر قرن هفتم خواجوى کرمانى شاعر اواخر این دوره و اَوْحَدى مراغه‌اى عارف و شاعر بزرگ قرن هشتم را باید نام برد، اما سخت‌ترین و تندترین انتقادهاى اجتماعى که در این دوره بدان باز مى‌خوریم در آثار خواجه‌نظام‌الدّین عُبَیدالله زاکانى قزوینى است که به نظم و نثر از راه‌هاى مختلف وضع وخیم عهد خود را به باد انتقاد گرفته و طبقات مختلف اجتماعى خاصه امیران و سران سیاست و دین عصر را در پرده طنز و طعنه و هزل‌هاى نمکین چنان که بودند معرفى کرده است.( صفا، ۱۳۷۴:ص۳۴)
شیراز در زمان حافظ به لطف اتابکان سلغری فارس وضعی آرام تر از دیگر شهر ها داشت و یکی از مراکز علمی و ادبی ایران و جهان اسلام محسوب می شد حافظ در چنین مکان علمی رشد می یافت و با ذکاوت ذاتی و استعداد فطری و تیزبینی شگفت انگیزش میراث خوار نهضت علمی فارس می شد. او اگر چه عمر شاعری اش را درشیراز سپری می کرد و میل نداشت از این شهر بیرون برود اما تمام جامعه اش را زیر نظر داشت. حافظ یک عالم متعهد بود و رفاه نسبی شیراز باعث نمی شد از نقد جامعه غارت شده ایران غافل بماند. نقد حافظ از وضع رقت بار جامعه مانند نقد عبید زاکانی مستقیم و آمیخته با هزل و هجو نبود او سخن را در لفافه ادبیات می پیچید و باچاشنی طنزی فاخر ارایه می کرد. به رمز پردازی و سمبولیسم توجهی ویژه داشت و با این روش به شعر خود وجوه گوناگون می بخشید همین ویژگی های شعرحافظ باعث شد آیندگان نتوانند درباره دین و مسلک او به طور قاطع سخن بگویند حتی کار به جایی رسید که در هنگام دفن او گروهی متعصب و ظاهر بین از دفن او به شیوه مسلمانان ممانعت کردند و کار به نزاع کشید.
ما در این نوشتار قصد نداریم به این نکته بپردازیم که حافظ چه مذهبی داشته است و این که آیا اشعار او عرفانی و آسمانی است یا عاشقانه و زمینی. زیرا خصوصبات فردی حافظ که از شعر هایش به دست می آید، و با نیم نگاهی به خاستگاه زندگی او چنین به دست می دهد که حافظ خود سعی کرده فردی رازآلود باقی بماند. او نه مانند منوچهری، شاعر می و میخانه است و نه مانند سنایی و ناصر خسرو صرفا به عرفان می پردازد. شعر حافظ آیینه تمام نمای جامعه است. او اگر چه به مدح یکی دو تن از حاکمان می پردازد اما شاعری مدح پیشه نیست چرا که در این مدیحه ها هم راه اعتدال می پیماید. و از نصیحت و ارشاد ملوک دریغ نمی کند او مدوحان خود را به خوبی می شناسد و فراخور شخصیت آن ها و اوضاع زمانه به مدحشان می پردازد. برای نمونه در غزلی که شاه شجاع جوان را در آن مدح کرده است، علنا او را می ستاید و دوست دارد سر بر بارگاه کبریایی او بساید؛ چرا که شاه شجاع مردم را از ستم ها و عنادورزی های امیر مبارزالدین محمد نجات داده و راه عدل و انصاف را پیش گرفته بود. حافظ برای این که به کارهای نیک شاه شجاع ارج نهد و او را به این شیوه ترغیب کند به مدح او کمر می بندد و به عزت و جاه او سوگند می خورد.
حافط بیش از همه کسانی که در آن زمان به ظاهر برای دین گریبان چاک می کردند درد دین داشت. او با این که به خانقاه ها و صوفیانی که کارشان افراط و تفریط در دین بود متصل نمی شد، ظرافت های عرفان را خوب می شناخت و در مواقع مورد نیاز آن ها را به کار می گرفت.
اندیشه حافظ برآمده از تعریفی است که ابن سینا از عرفان ارایه میدهد به اعتقاد ابن سینا عارف،خوشروی خندان فروتن، بلند نظر و مهربان است. به همه کس و همه چیز عشق می ورزد. تجسس و عیب جویی نمی کند. نسبت به بد کاران و گناه کاران دلسوز است. در امر به معروف و نهی از منکر خیر خواه است. تند خوی و سختگیر نیست بلکه اهل مداراست. او شجاع، بخشنده، خطاپوش، بی کینه و با گذشت است. عارف سراپا عشق و محبت و آزاد و آزاده است.( یثربی، ۱۳۸۵:ص ۱۷۷)
حافظ بدون این که ادعایی داشته باشد عملا در جایگاه مراد و مرشد و یا پیر مغان نشسته و از آن منظر با مخاطبانش سخن می گوید او ملکات اخلاقی را می ستاید و کردار قبیح را ناپسند میدارد. و دین را در به پا داشتن مکارم اخلاق میداند و با چنین منشی به ارشاد مردم جامعه برمیخیزد. از آن جایی که دین مدار بودن مردم، با وضع اجتماعی آن ها رابطه ای مستقیم دارد. حافظ با نقد اجتماع به نقد وضعیت نابه سامان دین در جامعه می پردازد.” او متفکر اجتماعی یامصلح اجتماعی است. حافظ از آن روی مصلح اجتماعی است که با آفت های اجتماعی کار دارد، یعنی درد ها و فساد ها و آسیب ها را تا اعماق می شناسد و جراح وار به نیشتر انتقاد می شکافد و آنگاه به مهربانی مرهم می نهد.
صومعه و صومعه نشینان خانقاه و خانقاه نشینان، خرقه و خرقه پوشان، اعم از صوفی و زاهد و شیخ و محتسب- حتی اگر محتسب، پادشاه مقتدری چون امیر مبارزدین بود- و مجلس وعظ هم آماج طنز و انتقادهای طنز آمیر حافظ است. اگر صوفی از جاده ی عرفان و زاهد از جاده ی شرع و محتسب از جاده ی عرف و اخلاق خارج نمی شدند حافظ با آنها در نمی افتاد. چنین نبود که اینها با حافظ در افتاده باشند اتفاقا حافظ شأن و موقعیت و احترام اجتماعی خوبی هم داشت؛ ولی در غم خودش نبود، بلکه نگران ارزش های مهمی بود که به آلایش کشیده شده بود: ” حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی /دام تزویر مکن چون دگران قرآن را” پیداست که قرآن را دام تزویر می کردند. دیگر غیرتی بالا تر از قرآن برای حافظ مطرح نیست. لذا بی آرام می شود و امن و آرام دروغین مدعیان را بر باد می دهد و نقاب های تزویر و ریا را می درد.” (خرمشاهی؛ ۱۳۷۲:ص۳۱)
اگر چه در ابتدا انچه از خواندن شعرهای حافظ به چشم می آید، رندی منحصر به فرد او و طنز پنهان شده در کلام و شادباشی و غنیمت شمردن زندگی ست. اما اگر از نظر موضوعی اشعار او را بکاویم کمابیش به ابیاتی برمی خوریم که لحتی نصیحت گونه دارند و برای ارشاد سروده شده اند. حافظ با در پیش گرفتن چنین روندی مردم زمانه خود را که از هجوم بیگانگان آسیبهای فراوان فرهنگی و اخلاقی دیده اند مورد خطاب قرار میدهد و از سر مهر به فطرت نخستین آن ها تلنگر می زند تا از خواب بیدار شوند
حافظ با در پیش گرفتن شیوه ارشادی مخصوص به خودش، در باره ترک ستیزه و مردم آزاری می گوید: “مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست.” او در مصرع اول این بیت مخاطب را از منکری باز می دارد و در مصرع بعد با رندی میگوید که مردم آزاری از همه گناهان قبیح تر است. یا درباره تحمل درد و رنج می گوید: ” حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج / فکر معقول بفرما گل بی خارکجاست ” یا درباره غرور و ترک آن می فرماید: “حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود / عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد. ” سنجیده سخن گفتن و از شرط ادب عدول نکردن را نیز این گونه بیان می کند. “بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست/ یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش.” او با رندی خاص خودش عیب پوشی را این چنین مذموم می دارد و مخاطب را از ان نهی می کند. “دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر / از در عیش درآ و به ره عیب مپوی.” همان طور که قبلا هم اشاره شد یکی از مهمترین شاخصه های جامعه عصر حافظ مباهات به فسق و ریا در زهد است. او در این باره می گوید: “دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات / مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش .”یا درباره محاسن خوش اخلاقی می گوید: “به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر/ به بند و دام نگیرند مرغ دانا را.” حسن خلق و لطف همان روشی است که حافظ در اشعارش به کار می گیرد و از آن استفاده ای وافر می برد.
آنچه در شعر حافظ بسامد بالایی دارد اشاره به صوفی و زاهد و و متعلفات آن ها است. او با دید انتقاد به صوفیان و عالمان درباری و دین فروش و ریا پیشه می نگرد و هر گاه فرصتی می یابد. عیوب آن ها را به خودشان گوشزد می کند. اما تلقی حافظ از دین و مذهب بسیار بالاتر از نگرشی است که شیخ و صوفی و امثال آن ها به دین دارند.
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست / هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست” او ساحت دین را پاک و وسیع میداند و نمیتواند اجازه بدهد چند صوفی خشک مقدس آن را با انواع ریا و تعصب و تنگ نظری بیالایند. حتی درباره خدا هم چنین دیدگاهی دارد. چرا که اگر صوفیان و مشایخ از ترس خدا دم میزنند حافظ رحمانیت و لطف او را گوشزد می کند تا مردم با دید بازتری به پرستش خداوند بپردازند.
“از نامه سیاه نترسم که روز حشر / با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم”
حافظ در جامعه نقش تعدیل کننده و مصلح را ایفا می کندو هر جا نیاز باشد به نقد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی برمی خیزد تا جامعه را به اعتدال برساند. او از این که ساز مخالف یزند ابایی ندارد. چرا که با این روش مردم زمانش را از پیله تعصب و جهل و خرافه بیرون می آورد. بهاءالدین خرمشاهی درباره او می گوید:”حافظ فقط شاعر نیست یک متفکر مسئول و دلسوز است و من هیچ نگرانی ندارم که بگویم او یک فیلسوف است”( خرمشاهی، ۱۳۸۶: ص۱۹۶) فیلسوفی که جاذبه های شعری اش باعث شده کمتر به منش و اندیشه اش نظر داشته باشیم و اندیشه اش را بازتاب بدهیم

منابع

پورنامداریان، تقی(۱۳۸۳) گمشده لب دریا؛ تهران: سخن
خرمشاهی، بهاءالدین(۱۳۸۶) از سبزه و ستاره؛ تهران: قطره
خرمشاهی، بهاءالدین(۱۳۷۲) حافظ نامه؛ تهران سروش
ذبیح الله صفا، (۱۳۷۴) خلاصه تاریخ ادبیات ایران؛ تهران: بدیهه و سروش
قزوینی و غنی (۱۳۷۹) دیوان حافظ؛ قم: نسیم حیات
معین، محمد(۱۳۷۵) حافظ شیرین سخن؛ تهران: صدای معاصر
یثربی، یحیی( ۱۳۸۵) آب طربناک، تحلیل موضوعی دیوان حافظ؛ تهران: علم

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

دیدگاه ها بسته شده است