فراخوان
فراخوان سوگواره” شعر کبود”
بهمن ۱۲, ۱۳۹۴
tarana
کارگاه آزاد ترانه مدرس:آرش افشار
بهمن ۱۲, ۱۳۹۴

عظیمه رئیسی مهر آبادی

عظیمه رئیسی

عظیمه رئیسی مهرآبادی
متولد دی ماه ۱۳۷۰ “مهر آبادابرکوه ”
مدرک تحصیلی: کارشناس صنایع غذایی از دانشگاه صنعتی اصفهان
عضو کانون ادبی پروین مهرآباد ابرکوه
– پذیرفته شده در دوره پنجم شهرستان ادب / ۱۳۹۴
ـ کسب رتبه برگزیده در دومین سوگواره عاشورایی استانی داغ غزل / ۱۳۹۴ -کسب رتبه برگزیده شعر در اولین سوگواره استانی یاسهای منتظر / ۱۳۹۳ -راه یابی به مرحله نهایی سومین جشنواره سراسری فرهنگی – هنری تلنگر / ۱۳۹۳ -کسب رتبه تقدیری شعر در هشتمین همایش فصلی اوج هنر استان یزد / ۱۳۹۲ -کسب رتبه تقدیری شعر در بخش شعر نو در جایزه ادبی نسیم کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان / ۱۳۹۲ -کسب رتبه سوم در مشاعره ” الف ” تا ” ی ” کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان / ۱۳۹۱ -دریافت لوح یادبود از اولین جشنواره سراسری فرهنگی هنری هجرت / ۱۳۹۰ -کسب رتبه برگزیده شعر با موضوع مقاومت ملل در چهارمین جشنواره استانی شعر دفاع مقدس استان یزد / ۱۳۸۹
-کسب رتبه سوم رشته داستان نویسی در بیست و ششمین جشنواره مسابقات فرهنگی و هنری دانش آموزان استان یزد / ۱۳۸۷ -دریافت تقدیرنامه از یادواره بین المللی خورشید ولایت / ۱۳۸۷
-شعرخوانی در اولین شب شعر داغ غزل، پنجمین شب شعر شبیه باران، اولین شب شعر زخمی تر از عطش، نخستین شب شعر دانش آموزی طلوع فجر و…

از اوست :

۱

“… ولی بابا نبود.”

خواب بودم ناگهان خمپاره خوابم را ربود
چشمهایم را به روی خانه ای ویران گشود

آخر شب وقت خوابیدن اتاقم سقف داشت
صبح، اما آسمان سقف اتاقم گشته بود

از سفر حرفی نبود اما پدر امروز گفت
آن جوان دیشب سفر رفته است، بابا جان چه زود؟!

خانه ی ما بود و همسایه که دیواری نداشت
دیدمش او را که افتاده میان خاک و دود

آن زن بیچاره شیون کرد، از شهر دگر
مادری با آب و آیینه میان بوی عود،

کرد راهی نوجوانش را به سوی شهر ما
نوجوان از زیر قرآن گشت جاری مثل رود

رودها از جای جای سرزمین جاری شدند
آمده دریا به سوی خطه ی اروندرود…

▫️▫️▫️

هشت پاییز و پس از آن خردسالی که فقط
در کتابش بود آب و نان، ولی بابا نبود

۲

” آب”

“ماه”ی کنار آب به زانو نشسته و
طوفان ظالمانه ی دریای تشنگی،
بیداد می کند.
جوش و خروش رود،
فریاد می زند که:
” پر کن پیاله را”
اما
” او در پیاله عکس رخ یار دیده است”…

۳
“مشق شب”

در مدرسه فقط یک درس یاد می گیری:
“انتفاضه”
خوب هم یاد می گیری!
از مدرسه که برمی گردی،
تکلیفت از جنس سنگ است
خوب می نویسی
خوب از بر می کنی
در وقت فراغتت
به جای چارچوب جعبه ی جادو
لوله ی تفنگ
در مردمک چشمت
نقش می بندد
و آن گاه که گرمای سرخ گلوله
نوجوانی ات را سیاه پوش می کند
زمین سرد
تن گرمت را
به آغوش می کشد
و
مشتت باز می شود
مشق شبت آرام رها می شود
رد پایش هنوز کف دست توست!
نگران نباش
برادرت برش می دارد…

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

دیدگاه ها بسته شده است