کانون ادبي گلستان
فراخوان مسابقه شعر کانون ادبی گلستان پارسی یزد
اردیبهشت ۱, ۱۳۹۵
کاظم حلبي کار
کاظم حلبی کار ( ساقی یزدی )
اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۵

شیدا پیروز

شيدا پيروز

شیدا پیروز _متولد ١٣۵٧ تهران – ساکن یزد
کارشناس ارشد ادبیات فارسی

از اوست :

۱

آرزوی محال دور از دست ,کاش می شد که عاشقم باشی

بعد یلدای بیقراری ها ,جلوه ی صبح صادقم باشی

در نگاه حسود آدمها ,ساعتی هم قدم شوی با من

بر خلاف همه زمین و زمان ,آشنای موافقم باشی

ساحل خیس گونه هایم را ,تا عطش زار خشک لبهایم

بارش بوسه بی امان بدهی ,فصل پایان هق هقم باشی

کاش یک شب نگاه مستت را ,رود پرخواهش دو دستت را

بسپاری به دشت آغوشم ,التهاب دقایقم باشی

اتفاق عزیز ناخوانده ,مرهم بغض و آه و دلتنگی

چه خیال غریب و موهومی است ,اینکه یک روز عاشقم باشی

مطمین باش داغ حسرت تو ,بعد مرگم جوانه خواهد زد

میرسی دیر بر مزارم تا ,باغبان شقایقم باشی

۲

در یکی از روزهای فصل پاییز آمدی
مثل صبحی روشن از خورشید لبریز آمدی

بعد میلادت زمستان …نه بهاران می شود
ای که بر تقویم چون فصلی دل انگیز آمدی

آن زمان که ریخت چشم مهربان آسمان
در قدم های تو مروارید یک ریز آمدی

با تو مهتابی ترین شب های شعر آغاز شد
بود در دست توفانوسی شب آویز آمدی

بر تنت تن پوش گرمی از غزل های نجیب
در یکی از روزهای سرد پاییز آمدی

۳

من به یاد تو و آن روز بهارم امشب
وقرار است که تا صبح ببارم امشب

غزلی تازه ندارم که زبانم کهن است
مثنوی قالب این غصه ی هفتاد من است

اینکه بر دفتر نمناک من امشب جاری است
حاصل ضرب غم و گریه و شب بیداری است

تب دلتنگی ات افتاد به جان نفسم
من و بغضی که بریده است امان نفسم

از من ای ماه نجیبم چقدر دوری تو
سربه زیری و پلنگانه چه مغروری تو

چشمهامان که گره خورد به هم یادت هست !؟
آمدی چند قدم بدرقه ام یادت هست !؟

نکند خورده به تور تو شکاری دیگر
“یاس” چشمان تو و بوی بهاری دیگر

گرچه از خواستنت تا به جنون لبریزم
از تو ای پاک ترین وسوسه می پرهیزم

سهم من از تو فقط دورترین فاصله هاست
“بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست”

قسمتم از تو فقط چشم به راهی بوده است
“همه ی سهم من از عشق نگاهی بوده است”

آه و افسوس که من در پی رسوا شدنم
یوسفی نیست خریدار زلیخا شدنم

آنکه از واقعه ها درس نیاموخت منم
بال و پر سوخته ی مکتب واسوخت منم

دلخوشم از تو به یک نیم نگاهی شاید
یا پیامی که رسد گاه به گاهی شاید

کاش این پنجره ی شب زده را باز کنی
لب خاموش مرا باز غزل ساز کنی

کاش با دست خودت پاک کنی چشم ترم
اشک من را که نبایست ببیند پسرم !

می کشانم به جنون این دل شیدایی را
این چنین زنده کنم رسم زلیخایی را

همه جا زمزمه ی فاش ترین راز من است
آبی پیرهنت وسعت پرواز من است ….

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *