333
فراخوان جشنواره استانی طنز «قندشکن» در یزد
تیر ۵, ۱۳۹۵
احمدرضا قديريان
احمد رضا قدیریان
تیر ۲۰, ۱۳۹۵

مصطفی عابدی اردکانی

مصطفی عابدی اردکانی

مصطفی عابدی اردکانی(شاعر و نویسنده)

مصطفی عابدی اردکانی در نیمه مرداد ماه سال ۱۳۵۴ در شهر اردکان به دنیا آمد. نام پدرش محمدعلی بود و در همان دوران نوجوانی از داشتن نعمت پدر محروم شد. تحصیلات خود را در دبستان آیت الله صدر، مدرسه راهنمایی سعدی و دبیرستان شرف شهر ادب پرور اردکان در رشته علوم تجربی پی گرفت . سپس در دانشگاههای رشت و رفسنجان به ادامه تحصیل پرداخت. وی هم اکنون دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته مدیریت سیستم‌های اطلاعاتی (MIS) است و در عرصه آمار و فناوری اطلاعات فعالیت می کند.

وی اولین مجموعه اشعار خود را در سال ۱۳۸۷ با عنوان “شب‌های بی تو” به چاپ رساند. دومین کتاب وی که اشعار عاشورایی شعرای اردکان را در بر دارد با نام “ظهر جنون” در سال ۱۳۸۹ روانه بازار کتاب شد. وی در حال حاضر کتاب سوم خود را زیر چاپ دارد. از سوی دیگر وی سال‌ها با نشریات محلی استان و شهرستان اردکان از جمله آیینه اردکان همکاری داشته و دارد. وی مدیر مسئول و صاحب امتیاز ماهنامه استانی “نفس تازه” می‌باشد .

مصطفی عابدی اردکانی متخلص به “غروب” این سعادت را داشته که از محضر استاد فرزانه مرحوم آیت الله محمد حسین بهحتی “شفق” شاعر بزرگ انقلاب و عرفان به قدر ظرفیت خویش بهره ببرد. همچنین برخی اشعار وی توسط برخی خوانندگان و گروه‌های موسیقی استان به اجرا درآمده است.

همچنین برخی اشعارش در کتاب‌های “به رنگ اردیبهشت”، “تذکره شعرای اردکان”، “بوی تمشک”، “زخم تصویر” و برخی نشریات کشوری و استانی به چاپ رسیده است. وی همچنین در امر نگارش برنامه‌های رادیویی و برنامه نویسی با صدا و سیمای مرکز یزد همکاری داشته و دارد.

مصطفی عابدی در حال حاضر مسئولیت کانون ادبی شفق اردکان را بر عهده دارد و سعی و تلاش خود را جهت شکوفایی استعداد های ادبی شهرستان اردکان به کار بسته است و با برگزاری کلاس های ادبی، جلسات نقد شعر و نشست های ادبی در تلاش است تا موجب ایجاد رونق ادبی در هرستان اردکان و استان یزد را فراهم آورد. از دیگر مسئولیت های ادبی وی در اردکان مسئولیت انجمن ادبیات داستانی بسیج هنرمندان می باشد.

وی در برخی جشنواره‌های شعر نیز مورد تقدیر گرفته و در جشنواره های متعددی حایز رتبه برتر گردیده است. از جمله در جشنواره بین المللی شعر فجر سال ۱۳۹۰ که به میزبانی اصفهان برگزار شد از وی به عنوان شاعر برگزیده این جشنواره تقدیر به عمل آمد. کسب رتبه در دو دوره جشنواره یاس نبوی، شعر و قصه با گویش محلی، شعر طنز لبخند انار، چند دوره جشنواره های استانی اوج هنر، رتبه ویژه ادبیات داستانی کار و تلاش شهرستتان خاتم و … از افتخارات وی می باشد.

در اینجا به نمونه ای از اشعار وی اشاره میگردد.

************

سیب سرخ

شاید تو سیب سرخی من نیز سیب زردم

قسمت نبوده شاید من دور تو بگردم

قسمت نبوده حتی یک لحظه با تو باشم

تو آسمانی و من، یک مرد دوره گردم

زیبا چه لحظه هایی بی گرمی حضورت

بر من گذشت و حتی یاد شما نکردم

سوزی عجیب دارد وقتی که در زمستان

خورشید مان نیاید؛ آقا چقدر سردم!

هر عصر جمعه زیبا! تا گنبد نگاهت

پرواز می دهم من، پروانه های دردم

آرامش خیالم! رویایی محالم!

این روزهای ابری با خویش در نبردم

تا جمکران چشمت، راهی نمانده آقا!

بی شک تو سیب سرخی، من نیز برگ زردم

*********

چه می شود که چشممان به سمت عشق وا شود

پرنده خیالمان درآسمان رها شود

چه می شود خبر رسد که شاهزاده می رسد

و جشن شادی زمین به ناگهان به پا شود

خبر رسد که می رسد صدای پای آشنا

و هستی من و تو در نگاه او فنا شود

چه می شود بهانه ی همیشه های بودنم

بیاید و بماند و دل از غمش جدا شود

چه می شود که آسمان برای گامهای او

شبیه فرشپاره ای به پای او فدا شود

چه می شود چه می شود هزار بار گفته ام

نمی شود نمی شود دعای من ادا شود؟

*************

تندیس شب

تندیس تراشیده شده از شب ودردی

مانند دلم؛ خسته، مه آلوده و سردی!

ابریست افقهای دلت دختر دریا

بر نقشه غمهای زمین، ساحل دردی

یک لحظه در آیینه ببین صورت خود را

تصویر بهاریت گراییده به زردی

اینگونه مرا دربه در حادثه کردن…

این نیست به ابروت قسم؛ شیوه مردی

ای کاش که تغییر دهی شیوه خود را

عاشق بشوی، همنفس آینه گردی

ای ساکن ساحل که هواخواه تو دریاست!

طوفان زدگی های مرا رام نکردی

شاید بنشیند به زلالیت قلبت

از خاک بیابان تماشای تو گردی

دیریست که بر صخره عشق تو اسیرم

بی آنکه بدانم روش کوهنوردی!

برخیز و نگاهی به دل تب زده ام کن

لیلای غزلهام که بین همه فردی.

*******************

چشم در راه

اگر اینگونه ات من چشم در راهم

اگر با ریسمان عشق در چاهم

اگر شب، چشم بر بیراهه می دوزم

اگر یخ می زند در سینه ام، آهم

اگر کر می شود گوش بیابان با

طنین ضجه های گاه و بیگاهم

اگر در انتظار روی مهتابی ت

همیشه با شب و تردید همراهم

اگر طاقت ندارم گریه هایت را

و اینگونه ترا مردانه می خواهم

خدا داند ترا ای مهربان، تنها؛

برای غربت و بغضم نمی خواهم

بیا… پایان این اشعار سرخورده!

بیا یک آن کنارم، تا که ما، با هم…

برآرم از ته دل اینکه ای زیبا

تویی در آسمان خاطره، ماهم

نمی دانم که باور کرده ای یا نه ؟

ولی اینگونه ات من چشم در راهم.

***********************

بشمار یک تا ده

برای رسم زیبا چشمهایی خارق العاده

وابرویی کمان با پلکهایی نافذ و ساده

قلم در دست و دل در بند کاغذ شعر باید شد

بزن خط شعر قبلی را که از چشم من افتاده

دلم با ارغوانها و نگاهم با کبوتر ها

اگر چه دوره گردم بی سر و سامان هر جاده

هجوم عشق کاری کرد که مجنون گونه بنویسم

منم مست می عشق و تو در میخانه ام باده

چرا زیبا نمی گنجی تو در اوزانی از شعرم؟

مفاعیلن مفاعیلی و من یک شاعر ساده

نماز تازه ای خواندم به پیش قبله چشمت

نمازم تا ابد برپا بدون مهر و سجاده

پری رو می گریزی از نگاه ساکت و سردم

نمی خواهی بگو؛ خود می روم … بشمار یک تا ده

***************

بدون شعر…

تویی شعر و بدون شعر می دانی که می پوسم

ترا در خلوت رویایی هر شعر می بوسم

شبیه شعر هایم خلسه ناکی، بیخود از خویشی

چه زیبا با تو و آشفتگی های تو مأنوسم

اگر می جوئیم ؛ دستی بکش بر زخمه تارت

من آنجا در میان تاول نت هات محسوسم

منم حالا کبوتر بچه ای تنها و سر درگم

که پشت میله های سربی چشم تو محبوسم

و دیشب کولی شبگرد در دستم خطی را دید

که فردا همردیف حافظ و فردوسی طوسم !

و آخر در شبی وحشی به دست آتشم بسپار

بسوزانم که جان گیرم من از اجداد ققنوسم

نمازت شد قضا دست از غزل بردار … اما نه !

همان اول که خود گفتم بدون شعر می پوسم

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *