بداهه . 3
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه کن
فروردین ۱۵, ۱۳۹۴
محمد صادق خدايي
محمدصادق خدایی
اردیبهشت ۶, ۱۳۹۴

سودابه مهیجی

سودابه مهيجي

سودابه مهیجی 

متولد اردیبهشت ۱۳۶۴ تهران (  اصالت یزدی )- کارشناس در مرکز پژوهشهای سیما،دارای مدرک تحصیلی نرم افزار- دانشجوی ادبیات فارسی با کسب  بیش از سی رتبه   از جشنواره های مطرح ادبی کشور

 “نوبت به نوبت آفتاب” و “جمعه ها هنوز خواب می بینند ”  دو مجموعه شعر ایشان است که تاکنون به چاپ رسیده است  ، 

از اوست :

۱

خالی تر از قطار بدون ریل ، تنها تر از تمام مسافرها

با پای گریه آمده ام اینجا…گریه ، غم تمامی شاعرها

یک لحظه بی کبوتر و بی گنجشک ، خلوت تر از همیشه کنارم باش

من با تو حرف بیش و کمی دارم دور از نگاه باقی زائرها

از تو بلوغ قافیه می خواهم از تو شفای لال غزل ها را…

از تو زبان گفتن شعری که لبریز درد و داغ معاصرها…

ای عشق ! ای دلیری بی پایان ! یک معجزه حلال دل من کن

نامم اگر به جرات غم ها نیست پاکش کن از ملالت خاطرها…

 

 ۲

نبند دل به شبِ روشنِ چراغان ها
ستاره  عین فریب است در بیابان ها
دعای من همه در آسمان شب گم شد
سری نکرد برون صبح از گریبان ها
ترک ترک شدن سینه ی کویر تو شد
تمام سهم من از اشک ها و باران ها
مگر قرار نبود آه ! اینکه یوسف من
بماند و نگریزد ز  چنگ کنعان ها ؟
چرا نشانی موعودِ رفته ی خود را
نیافتم هرگز لا به لای قرآن ها ؟ …

تو رفته ای آری . . . مردم زمین گفتند
که گم شدی روزی در حصار انسان ها
ولی خیال تو را هر بهار و هر پاییز
به خانه می آرم از لج زمستان ها
هنوز هم هستی مثل سایه های سکوت
که می کشانَدَم از خانه تا خیابان ها
هنوز وقتی نام تو را صدا بزنم
جواب خواهی داد از ورای دوران ها
هنوز در هر آیینه انعکاس منی
اگر که چشم بدوزم به خویش در آنها
به هر طرف بروم پیش روی چشم توام
احاطه ام کردند آفتابگردان ها …

 

۳

نگو نداشته ای در سرت هوای مرا
نگو نخواسته ای عشق و ابتلای مرا
اگر قرار شود بشنوی نگاهم را
و یا ببینی تنهایی صدای مرا ،
تمام جاده های جهان بی آزارند …
که سد شوند و خدا نشنود دعای مرا …
مگر چقدر بعید است “اندکی ” فرسنگ
که گم کنی در این راه رد پای مرا
مگر از اینهمه “بی من” نبوده خستگی ات ؟
چرا هوس نکنی استکان چای مرا ؟!؟
تمام مژدگیِ استخاره های قشنگ
به مصلحت ها گفتند آیه آیه مرا
مگر به خواب ببینی که با نیامدنت
خدای تو  به زمین می زند خدای مرا
گمان نمی کنم آنقدر بی خبر باشی
که ناروا شمری حاجت روا ی مرا
ببین چه خوب به میدان جنگ دعوت کرد
خدای دانا خوف تو و رجای مرا !
. . .
ولی چه فایده دور از تو راز های مگو
به باد سخره گرفتند بر ملای مرا
خیال میکنم این روزها غمی دیگر
گرفته در دل تنهایی تو جای مرا …

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *