شب شعرگلبانگ انقلاب درشهرستان بهاباد
بهمن ۱۷, ۱۳۹۱
۸۱ اثر به دبیرخانه جشنواره شعر رستاخیز شن ها ارسال شد
بهمن ۱۸, ۱۳۹۱

افسانه نوری

افسانه نوري

افسانه نوری متولد ۱۳۵۴- یزد – کارشناس آموزش و پرورش ابتدایی

وی از شاعران پر کار و موفق استان یزد محسوب میشود  که علاوه بر سرایش شعرخوب،  گویندگی واجرای خوبی هم دارد .از  ایشان تاکنون کتابهای “صدای پای غزل”    “آپارتمان‌های خشتی”  ”  در سایه سار مهتاب (مجموعه شعر زنان یزد ) ”     “مرا ورق بزن”    ”  چاووش”    ”  کنگره شعر کویر”    به چاپ رسیده است .

از اوست :

  ۱

((عاشقانه و تنها))

 خروس خوان که تمام ستاره ها خوابند،زنی نشست به پهنای زندگی زل زد

 اگر چه خسته تر از روز قبل بود اما دوباره مثل همیشه سری به آغل زد

 صدای مع مع بزها و شیهه ی اسبش،شبیه پتک به روی سرش فرود آمد

و بعد ناله ی غمگین رود رود زمین به روی زمزمه ی عاشقانه اش پل زد

کلاغ روی سرش خانه داشت یعنی که تمام زندگی اش درد بود و دلتنگی

دو مشت آب به روی بنفشه ها پاشید،به چشم دخترک بی پناه خود زل زد

 نشست روی علفهای هرزه ی باغش،تمام خستگی اش را برید از ریشه

گذشت ثانیه آهنگ ماتم و غم داشت ، و رادیو که دم از غارت و چپاول زد

 دو قاب کهنه و عکسی که یادگاری بود تمام خاطره ها را به یاد او آورد

فضا معطر از آواز و اشک و گرما شد ، و ناگهان دل سرد سماورش قل زد

 امید مثل نهالی که تازه ریشه کند،به گوشه گوشه ی چشمان عاشقش روئید

 غروب بود و زن عاشقــانه و تنهـا مسیر آمدن مرد خستـــه را گل زد

 ۲

((قدم های داغ))

تقدیم به امام موعود
رد می شود شبیه نسیمی پر ازعطش،از جاده های خشک کویری سلام من
برسفره های تب زده  سرزمین عشق،هی دور می زند رگه های کلام من

در این غروب تلخ به آغاز می رسم ، تا تکیه گاه من شده آغوش جاده ها
شاید کویر  آینه ای از غزل شود ، شاید کسی به او  برساند  سلام من

من شعرهای تازه برایش سروده ام،شعری به رنگ ماسه شبیه شن روان
این شعرها شبیه شعاعی از آفتاب ، تابیده است روی نفس های  بام من

من در کویر گوهری از عشق یافتم،تا لحظه لحظه شعر شدم در دل کویر
این واژه های سبز که در من شناورند ، شاید به گوش او برساند پیام من

از این مسیر خاک گرفته رها شدم،یعنی کسی دوباره می آید از آن طرف
آن عشق بی غروب که در لحظه حضور میریزد آسمان وزمین را به جام من

حالا دوباره مثل قدم های داغ تو ، لبریز از صداقت و احساس می شوم
برخیز ای نجیب و به جای ردیف من ، بنویس واژه  واژه  غزل را به نام او

۳

((خلیج نگاه تو))

مینیــاتور آبی چشمت،قلـــم خستــــه را تکـــان داد و
پشت هم هی غزل تراوش کرد،واژه هایش به شب امان داد و

از خلیج نگاه تو تابید ،لحظــه هایی به رنگ ساده ی عشق
لحظه هایی که شـــوق بودن را،به دل موج ها نشان داد و

راستـــی با توام ، تو کـــه حالا افتخــــار تمام ایرانی
تو که افسـانه های دیرینت،ذهن خود را به آسمـان داد و…

ریگ هایت همیشه تب دار است،ساحلت از ترانه ها سرشار
جذر و مدت چنان اثر دارد که به هم زد ردیف و قافیـه را

لهجـــه ی سرخ ماهیـــان خلیج ،نام زیبا و بادوام فارس
همـــه از حس تو نشان دارد یعنـــی از حس آبی دریا

بادبان ها دوباره آمـــاده است،ناخدا این سفر خطر دارد
کشتی ات را به آبها بسپار،دل خود را به لحظه های خدا

باید از این به بعــــد بنویسی با قلموی نازک احساس:
این خلیج همیشه رویایی ، شــــده با نام فارس پا برجا

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *