نشسته پای معتادی …

نشسته رو به تنهایی زنی کنج حیاطی که….
گرفته بوی نفرت از همان مرد و بساطی که…

غرور و غیرت خود را کنار نعشگی سوزاند
و زن بازیچه ی دست کثیفِ گنده لاتی که…

زنی که دود میشد در تمام پک زدن هایش
و مردی که نمی فهمید وشاد ازسور و ساطی که…

زنی که مثل پروانه درونه پیله اش ساکت
نشسته پای معتادی فقیر و بی سواتی که…!

نگاه سرد همسایه وجود کوچکش راخورد
و زن درگیر یک عشق ضعیف وبی ثباتی که…

سیاهی دورچشمانش خطوط تازه برچهره…
وپلکی خسته از اشک و نگاه سردو ماتی که…

تنی خسته تر از درد و پراز هاشورِ سیلی ها
هنرمندانه نقشی زد دو دست مرد لاتی که…!

اسیر خستگی یک زن،اسیر نعشگی مردی….
و هردوسخت دنبال یکی راه نجاتی که…

کمی بعدآخرین اخبار چه جالب تیتر میکردند:
زنی با”قالی ِ”خود رفت به “دار ِمشکلاتی” که…

فانوس کویر
تارنمای ادبی استان یزد

1 دیدگاه

  1. دانش الواری می‌گه:

    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
    یادم از کشته خویش آمدو هنگام درو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *